ما و ایران بانو
به یاد تمام فرزندان کشتهشدهی ایران.
ایران قرنها رنج کشیده است. آزادی و حق انتخابش بارها زیر پای قدرتهایی لگدمال شده که خود را صاحب حق تصمیمگیری دربارهی سرنوشتاش دانستهاند؛ خدا و شاه، عمامهای و بیعمامهای
چرا خدا و شاه هر دو مرد هستند؟ چرا هر دو سالاری میکنند؟ چرا هر دو مثل پدران متعصب فکر میکنند همهچیز را بهتر از ایران میدانند؟
ایران اما هنوز میجنگد، زیباست، شعر میسراید، هنر میآفریند و هنوز ایستاده است؛ مثل زنان.
ایران بانوست؛ سرش سبز از جنگلهای شمال، تنش گرم و جوشان از آفتاب و خاک جنوب و مرکز. زنی آزاد و مقاوم که زیباییاش تنها در چهرهاش نیست، در جان زنده و سرکشش است، در صدایی که میخواهد شنیده شود و در ارادهای که نمیخواهد به مالکیت هیچکس درآید.
چنین زنی کابوس کسانی است که اختیار زنان را «تهدیدی برای قدرت خود میبینند. زنانی که «نه میگویند، انتخاب میکنند، لذت میخواهند، زندگی میخواهند و از حضور خود در جهان شرم ندارند. برای قدرتی که خود را صاحب زن میداند، همین اختیار کافی است تا صدایش را خاموش کند، بدنش را کنترل کند، سرنوشتش را به دست بگیرد و با قدرتطلبان دیگر بر سر زندگیاش معامله کند؛ گویی زن نه انسانی صاحب اراده، که داراییای متعلق به دیگران است.
ایران زن است و مسئلهاش هم زنانه است.
اما نقش ما، و بهخصوص ما مردان، در برابر ایران و زنان چیست؟
اول، باید بپذیریم که هیچکدام مالک دیگری نیستیم. قدرت و امتیازی که طی قرنها به مردان اجازه داده است دربارهی زندگی زنان تصمیم بگیرند، حق طبیعی یا ابدی نیست. هیچکس صرفاً بهخاطر جنسیت، باور، جایگاه یا قدرتش صاحب سرنوشت دیگری نمیشود.
وظیفهی ما ساختن فضایی امن برای شنیدن صدای یکدیگر، ابراز وجود، انتخاب و زندگی است؛ فضایی که در آن بتوانیم حتی با انتخابهای یکدیگر مخالف باشیم، بیآنکه مخالفتمان را به اجبار تبدیل کنیم. حمایت از آزادی به معنای موافقت با همهی انتخابها نیست؛ به معنای پذیرفتن این است که اختلافنظر بهخودیخود به ما حق سلب اختیار از دیگری نمیدهد.
دوم، باید مراقب باشیم که در مقابله با ظلم، منطق آن را به ارث نبریم. جنگ، تجاوز، نفرت و خشونت بیپروا، همان ابزارهایی هستند که میتوانند انسان را از دیگری بترسانند، اختیارش را بگیرند و او را به وسیلهای برای رسیدن به هدف تبدیل کنند.
تاریکیای که با آن مواجه شدهایم چنان عمیق است که خیرهشدن به آن میتواند ما را نیز به درون خود بکشد؛ تا جایی که تمام هویتمان به نفرت از ظالم و میل به انتقام گره بخورد و فراموش کنیم از کجا آمدهایم و برای چه چیزی میجنگیم.
خشم ما از ظلم، انکارشدنی نیست و دادخواهی حق ماست. اما نباید بگذاریم ظالم، حتی پس از آنکه از او روی گرداندهایم، همچنان تعیین کند که چه چیزی را دوست بداریم، چگونه زندگی کنیم و به چه انسانی تبدیل شویم.
ما برای مرگ و ویرانی نمیجنگیم، برای زندگی میجنگیم. برای شادی، رقص، موسیقی، هنر، عدالت، خانواده، آزادی، کرامت انسانی و اخلاق. برای روزی که بتوانیم بیهراس زندگی کنیم، بیآنکه زندگی دیگری را به گروگان بگیریم.
اگر تمام آنچه از ما باقی بماند نفرت از ظالم باشد، هنوز بخشی از زندگیمان را به او واگذار کردهایم. ما حق داریم خشمگین باشیم، حق داریم عدالت بخواهیم و حق داریم از آنچه بر ما گذشته عبور کنیم، نه با فراموشکردن، نه با بخشیدن اجباری، بلکه با بازپسگرفتن زندگی خودمان.
شاید یکی از دشوارترین شکلهای مقاومت همین باشد که نگذاریم تاریکیای که با آن جنگیدهایم، به تنها خانهی ما تبدیل شود.
ما باید با تمام امکانهای وجودمان زندگی کنیم؛ با تمام رنگها، لطافتها، شورها و شکلهای گوناگون دوستداشتن و زیستن. باید بتوانیم مراقبت کنیم، بیافرینیم، دوست بداریم و از زیبایی لذت ببریم. باید آن بخش از وجودمان را که قدرتطلبی تحقیرش کرده و به حاشیه رانده، دوباره زندگی کنیم.
زنده باد زن، زنده باد آزادی، زنده باد زندگی و زنده باد ایران.